این کتابفروشی همیشه باز است/ روایت ناشری که از دل خانواده بی سواد پرورش یافت
خبرتبریز:در خانواده ای روستایی با پدر و مادری بیسواد به دنیا آمد، اما با تشویق پدرش، زندگیاش را در مسیر علم اندوزی ادامه داد و از دل این خانواده، انسانی اهل ادبیات و کتاب پرورش یافت که در نهایت یکی از معروف ترین کتابفروشیها و انتشاراتیهای تبریز را بنا نهاد.
به گزارش خبر تبریز به نقل ازایرنا، تبریز، شهری است که ریشههایش با کتاب و فرهنگ گره خورده است؛ بوی نم تاریخ و تمدن از لا به لای آجر پارههای محلات این شهر و از درون ورقههای خاک خورده کتابهای گوشه و کنار کتابخانههای آن، جرعه جرعه به آسمان تراوش میکند.
زمانی بود که کتابسراهای بازار شیشه گرخانه تبریز در عالم فرهنگ و ادبیات کشور و حتی دنیا غوغا میکرد و این مکان را به عنوان دانشگاهی در دل بازار با حضور اساتید دانشگاه و صاحب نظران علم و فرهنگ میشناختند.
هرچند امروز دیگر اثری از آن بازار نیست، اما هنوز هم کتابفروشانی هستند که چراغ علم و مطالعه را با دستهای خود در این شهر روشن نگه داشته و نگذاشته اند تا تنور داغ کتاب و کتابخوانی در دیار عالمان و فرهنگ دوستان از تب و تاب بیفتد.
محمد زارع، مدیر انتشارات و کتابفروشی شایسته، یکی از همین چهرههای آرام و خستگیناپذیر است که راه سخت و ناهمواری را برای رسیدن به جایگاه امروزش به عنوان برندی در عرصه کتاب و کتابفروشی پیموده است.
او، مردی است که مسیر زندگیاش از یک روستای کوچک، دورافتاده و محروم در شهرستان ورزقان آغاز شد و امروز نامش در میان فعالترین چهرههای حوزه کتاب تبریز شنیده میشود.
زارع در سال ۱۳۴۷ در روستای «کلان» ورزقان متولد شد، پدر و مادرش سواد نداشتند، اما این موضوع باعث نشد تا او تسلیم سرنوشت شود و راه آبا و اجدادی را در کشاورزی و دامپروری ادامه دهد، زیرا او حامی بزرگی به نام پدر داشت که به گفته خودش، به رغم نداشتن سواد، انسانی عارف، اهل فکر و فهم بود؛ همین نگرش پدر بود که برخلاف وضعیت معیشتی خانواده، او را به ادامه تحصیل تشویق میکرد و بذر علاقه به کتاب را در دلش میکاشت.
او تحصیل را تا پنجم ابتدایی در روستای خود گذراند و سپس به تبریز آمد، متوسطه اول را در دبیرستان رازی و متوسطه دوم را در دبیرستان ولایت ادامه میدهد.
اساتیدی چون آقای عطائیه که معلم ریاضی بود، اما چهره فرهنگی داشت و هنوز هم کتاب مینویسد، در دوره دبیرستان، معلم او بودند، یکی از معلمان ادبیات او نیز کتاب چهار جلدی شرحی بر حافظ نوشته است.
اما در همین حین زندگیاش از طریق یک آشنا به کتاب گره میخورد، وقتی هنوز دانش آموز دوران متوسطه اول بود، راهش به کتابخانه دانشگاه تبریز باز شد، پسرعموی مادرش در دانشگاه تبریز کتابدار بود و این رفتوآمدها او را شیفته فضای کتابخانه کرد.
روایت ناشر کتابی که از دل خانواده بیسواد پرورش یافت
زارع در خانه کتاب نداشت، وضعیت مالی خانواده هم اجازه پر کردن قفسههای مملو از کتاب را به او نمیداد اما او از علاقه خود دست نکشید و با اندک پسانداز خود از دستفروش سه راهی فردوسی، مشدعلی، کتاب جیبی میخرید و بی آنکه بداند، به آینده شغلی خود نزدیک میشد.
او به سبک کاری کتابفروشان در دوران نوجوانی خود و امروز اشاره کرده و میگوید: آن زمان، دستفروشان و کتابفروشیها به خصوص در بازار شیشه گرخانه، کتابهای اصیل و تاریخی و باقدمت میفروختند که محدود بود، اما اکنون راسته کتابفروشان مثلا در باغ گلستان تبریز، کتابهای دست دوم و بیشتر دانشگاهی میفروشند.
او ادامه میدهد: علاقه مردم به خواندن کتاب بیشتر و تیراژ کتابها هم بالا بود، برای همین یک کتاب هزار جلدی در عرض یک هفته به فروش میرسید، کتابهابی هم که شیفتگان زیادی داشتند، نام نویسی میکردند تا در نوبتهای چاپ بعدی به ترتیب نوبت بفروشند.
مشدعلی، دستفروش معروفی که کتاب میفروخت، مرحوم محمودزاده، مرحوم اسد بخشی و مرحوم بهرام از جمله کتابفروشانی بودند که هم خود کتاب شناس و هم با اخلاق و رفتار مهربانانه، بقیه را مشتاق به کتاب خواندن میکردند.
علاقه زارع به کتاب در طول سالهای بعد از تحصیل در مدرسه نیز ادامه یافت، دانشگاه قبول نشد و به سربازی رفت؛ یک سال را در کرمانشاه گذراند و سپس به تبریز بازگشت و در زمان تقسیم نیروها، به واسطه آشنایی با کتاب در زمان مدرسه و رفت و آمد به کتابخانه دانشگاه تبریز، او را به بخش تبلیغات و سپس کتابفروشی سپاه در میدان شهدا یک تبریز منتقل کردند و همانجا بود که توانست با کتابفروشیها و فعالان فرهنگی شهر ارتباط بگیرد و نخستین قدمهای جدیاش را در مسیر کتاب بردارد.
سال ۱۳۶۸، نخستین تجربه کتابفروشی او بهصورت دستفروشی در میدان ساعت با کمک زنده یاد اسماعیل شیرینی، صاحب کتابفروشی فرهنگ که ارتباط دوستانهای با او داشت، رقم خورد؛ وی به خاطرهای در آن زمان اشاره کرده و خنده بر لب میگوید: کتابی از انجمن آثار ملی داشتم که عکس شاه روی جلد آن بود و از ناپختگیام در بساط قرار داده بودم.
یک روز حاج آقا کمالی وحدت که روحانی بود، آمد و همان کتاب را برداشت، نمیدانستم که اهل کتاب است، به شوخی به او گفتم که حاج آقا، شما مگر آن کتاب را میشناسی؟ جواب داد که پسرجان دیگر از این حرف ها به کسی نگو، من همه این کتابها را میشناسم.
حاج آقا کمالی وحدت باعث شد تا زارع ۲ بار به کتابخانه مرحوم آیت الله مسلم ملکوتی برود و با دنیای اعجاب انگیز ایشان آشنا شود، او در این دیدارها با تسلط بالای آیت الله ملکوتی به کتابها و کتابخانه عظیم و مملو از قفسههای مختلف کتاب او مواجه شد و از هر کتابی که بحث میشد، با دقت میگفتند که در فلان قفسه، فلان کتاب قرار دارد.
یکسال بعد وارد یکی از راستههای کتاب تبریز، پاساژ خیام شد، کتابفروشی را از یک مغازه کوچک در زیرزمین این پاساژ آغاز کرد و سپس که توانست نام خود را در محافل کتاب به گوش برساند، به طبقه بالای پاساژ رفت.

مدتی بعد که میشنود، کتابفروشی چهر در داش مغازالار( مغازههای سنگی) قصد اجاره دادن مکان کتابفروش را دارد، به آنجا نقل مکان میکند و ۱۳ سال در این مغازه فعالیت کتابفروشی را ادامه میدهد.
سال ۱۳۸۵ با به فروش گذاشته مغازهای که ۱۳ سال در آن فعالیت میکرد، به محل مغازه کنونی میآید؛ سه راهی فردوسی، نقطهای که زارع در دوران نوجوانی از دستفروش آنجا کتاب میخرید.
روایت ناشر کتابی که از دل خانواده بیسواد پرورش یافت
وقتی صحبت از کتابفروشی در تبریز میشود، محال است که به دنیای کتابفروشان در بازار شیشه گر خانه اشاره نکرد، زارع درباره این بازار، میگوید: این بازار برای خود یک عالم و دنیای دیگری بود، دنیای کتابها و انسانهای فرهیخته.
می گوید: بزرگترین کتابفروشی آنها، حقیقت نام داشت و کتابفروشی بسیار باسابقه ای بود و حتی شنیده بودم که در دهه های دور با قاطر از لبنان، کتاب میآورد و می فروخت، اما برداشتم این است که در حق این کتابفروشی ظلم شد. بعدا که به واسطه تعریض خیابان جمهوری در محدوده میدان شهدا، بخشی از بازار شیشه گرخانه از بین رفت، یک مغازه کوچک در پشت بازار شمس به او دادند اما او که دلسوخته فرهنگ و کتاب بود، طاقت این شرایط را نداشت، دق کرد و خیلی زود دنیایش را عوض کرد.
کتابفروشی شایسته از ۱۸ سال پیش در مکان فعلیاش میزبان اهالی فرهنگ است، زارع در کنار فعالیت کتابفروشی، در سال ۱۳۷۳ پروانه نشر گرفت. همه عمر و زندگیاش را در این راه گذاشت و تا امروز حدود ۵۰۰ عنوان کتاب منتشر کرده است؛ هرچند خودش میگوید شاید تنها ۵۰ عنوان از آنها «کتاب واقعی و ارزشمند» هستند و بخش زیادی از چاپ کتابها برای رزومهسازی اشخاص بوده است.
با این حال، زارع تأکید میکند: اولویت من همیشه کتابفروشی بوده است، نه نشر.
او اصول خاصی در کار دارد و برای همین وقتی امروز در تبریز بحث کتابفروشی میشود یا پیدا کردن یک کتاب نادر، شایسته جزو نخستینهاست.
شایسته را میتوان یک کتابفروشی همه روزه و همه ساعته دانست، زارع در طول این سالها، با تعطیلی غریبه بود، وقتی که کتابفروشیهای دیگر برای وقت ناهار و استراحت در طول هفته یا آخر هفته تعطیل میکنند، شایسته همچنان باز است و این موضوع باعث شد تا باقی کتابفروشیها هم تعطیلی را کنار بگذارند.
آن زمان که خبر از خرید اینترنتی نبود، کتاب دوستان شهرستانی فقط در آخر هفته وقت آمدن به شهر و خرید کتاب داشتند، برای همین شایسته قدم بزرگی برداشت تا فرهنگ کتابخوانی هرچه بیشتر در جامعه گسترش یابد،
زارع در این باره می گوید: یکی از دوستانم به جد و مزاح می گفت که سه جا در تبریز همیشه باز است: اورژانس، کلانتری و انتشارات شایسته، هرچند افسر نگهبانهای کلانتری هم عوض میشوند اما کارکنان شایسته، همان ها هستند.
زارع به درس بزرگی که از پدرش یاد گرفته است، اشاره کرده و می گوید که هیچگاه کتاب بازاری یا کتابهای بیکیفیت وارد این کتابفروشی نشده است.
او اضافه می کند: یک دانشجو یا کارمند ممکن است با پساندازش یک کتاب بخرد، اگر کتابِ تقلبی یا بیارزش بفروشیم، بیشتر او را از کتاب زده میکنیم.
او و همکارانش در این سالها کنار یکدیگر کار میکنند و تلاش دارند تا هیچ مراجعهکنندهای دست خالی از فروشگاه بیرون نرود.
روایت ناشر کتابی که از دل خانواده بیسواد پرورش یافت
خاطرهای از یک گردشگر ترکیه ای نقل میکند که وسط فروشگاه ایستاده و گفته بود: «این کتابفروشی نیست، انبار کتاب است!» شنیدن این جمله برای او نه نقد، بلکه نشانهای از موفقیت و گستردگی کارش بود، جای جای کتابفروشیاش، مملو از کتاب است.
یکبار که به انتشاراتی رهنما در تهران رفته بود، شنید که میگویند رونق کتاب در تبریز بسیار خوب است، تعجب کرد و از ناشر پرسید که چه کسی این حرف را میگوید که او به مطلبی در اینترنت اشاره کرده و ادامه میدهد: یک گردشگر ترکیهای تعریف میکرد که در تبریز به یک کتابفروشی رفته و هر کتابی که میخواسته در آن پیدا کرده است، زارع متوجه میشود که منظور او از کتابفروشی، شایسته بوده و یادش میآید که آن گردشگر، به دنبال چند کتاب تاریخی بود.

زارع ادامه میدهد: ما ریسک میکنیم و هر کتابی که در تهران چاپ میشود را همان روز توزیع در بازار به تبریز میآوریم و سعی داریم تا هر کتابی را که مخاطب خوبی دارد و برای افراد بسیاری لازم است، در اولویت قرار دهیم.
اما روایت زارع، تنها داستان یک کتابفروش دغدغهمند نیست؛ تصویری از وضعیت نشر و کتاب در تبریز و کشور نیز در خود دارد، او میگوید در ۳۱ سالی که با اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی در ارتباط بوده است، هیچوقت کتاب در اولویت قرار نگرفته است در حالی که به باور او، اساس هویت این اداره باید بر نشر و کتاب باشد.
زارع، تعطیلی چهار ساله طرح کتابیار، کمبود یارانه کتاب، نبود آمار دقیق و حمایتهای ناکارآمد را از چالشهای جدی عرصه نشر میداند.
او میگوید: شهرداری برای یک بازی فوتبال، دوچرخه به مردم جایزه میدهند، اما کتابفروش و ناشر حمایت نمیشوند، با این حال او معتقد است که با اندکی برنامهریزی و حمایت هدفمند، میتوان فرهنگ مطالعه را دوباره در جامعه زنده کرد.
در پایان گفت و گو، او به امید و دغدغهاش برای آینده اشاره میکند: اگر مسئولان از ما نظر بخواهند، با هزینه بسیار کم میتوان فرهنگ کتابخوانی را بالا برد، فقط کافی است باور کنند که کتاب هنوز در این شهر نفس میکشد.













Saturday, 29 November , 2025